محمد بن حسين البيهقي
921
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و روز شنبه غرّهء ذوالحجه پنج خيلتاش نامزد كرد تا به گرگان روند و نامه فرمود به بوسهل حمدوى و سورى و باكاليجار بر آن جمله كه « در ضمان نصرت 1 و سعادت بهرات آمديم ، و مدّتى اينجا مقام 2 است تا آنچه خواستهايم دررسد از غزنين زيادت 3 اشتر و مال و اسب و زرّادخانه 4 و آلت بيابان ، و پس ساخته سوى طوس و نشابور رويم ، كه بر جملهء عادات و شعبدهء خصمان واقف گشتيم و سر و سامان 5 جنگ ايشان دريافتيم ؛ همچون ايشان قومى بىبنه 6 بر ايشان خواهيم گماشت و ما مايهدار 7 باشيم تا جهان از ايشان پاك كرده شود . و با كاليجار سخت نيكوخدمتى بكرد و اثرى نمود 8 و ثمرت آن از مجلس ما بر آن جمله خواهد بود كه كس را تا اين غايت از فرمانبرداران اين دولت نبوده است ، و اين نامهها فرموديم تا قوىدل گردد . و چون مواكب 9 ما به نشابور رسد ، بدل قوى بدرگاه حاضر آييد . و خيلتاشان را آنجا نگاه داريد تا با شما آيند . » 10 امير اين نامهها را توقيع كرد 11 و خيلتاشان را فرمود تا راه [ بران ] 12 بردارند ، چنان كه از راهى بيراه 13 ايشان را به سرحدّ گرگان رسانند . و برفتند . و عيد اضحى 14 فراز آمد ، امير تكلّفى بزرگ فرمود از حد و اندازه گذشته . و هرات شهرى است كه آن سلاح كه آنجا بود به هيچ شهر نبودى ، روز عيد چندان سوار و پيادهء تمام سلاح 15 بميدان آمد كه اقرار دادند پيران معتمد كه به هيچ روزگار مانند آن ياد ندارند . و عيد كرده آمد و خوانها نهادند و شراب دادند . پس عيد لشكر عرض كرد 16 امير بدشت خدابان 17 ، و هركس كه نظارهء 18 آن روز بديد اقرار داد كه به هيچ روزگار چنين لشكر ياد ندارد . و اوستادم را اجل نزديك رسيده بود و درين روزگار سخنانى مىرفت بر لفظ وى ناپسنديده كه خردمندان آن نمىپسنديدند . يكى آن بود كه آن روز عرض 19 به گورستانى برگذشت ، و من با وى بودم ، جايى بايستاد و نيك بينديشيد و پس براند . نزديك شهر بو سهل زوزنى به دو رسيد و هر دو براندند . و سراى بو سهل بر راه بود ، ميزبانى كرد 20 ، استادم گفت « دل شراب 21 ندارم كه غمناكم . » سود نداشت ، كه ميزبان در پيچيد 22 . و آخر فرودآمد . و من نيز آنجا آمدم . بسيچ 23 خوردنى و نديمان و مطربان